برای ثبت در تاریخ

خرید بک لینک
نمی دونم آیا کسی این نوشته ها رو خونده و می خونه و آیا اصلا کسی این وبلاگ رو دنبال می کرده یا نه. قصد اولیه من و عشقم این بود که یه فضای آنلاین برای ثبت دلنوشته و خاطرات مشترکمون داشته باشیم ... تا بتونیم بعدا مرور کنیم و تو اون فضای نوستالژیک عاشقانه قرار بگیریم... متاسفانه به دلیل مشکلات فنی میزبان های وبلاگ ما چندین و چند بار مطالبمون از بین رفت و تقریبا انگیزه ی ما رو برای ادامه ی ثبت مطالب روی وبلاگ از بین برد. به هر حال ، امروز پنج سال از آغاز آشنایی من و عشقم می گذره و روزهای تلخ و شیرینی رو سپری کردیم... خیلی وقتها دور از هم و گاهی هم در کنار هم و نزدیک به هم ... ماجرای رابطه ی من و نانا داستان یه علاقه ی درونی و حقیقیه که با وجود گذشت 5 سال و سختی های زیادی که تو مسیر ادامه ی این رابطه داشتیم ، همچنان مثل روز اول ما رو به هم علاقمند نگه داشته و مهم تر از اون وفادار ...

گره هایی تو کار ما افتاد و مشکلاتی داشتیم و البته هنوز هم داریم ولی هیچ کدوم این مسایل نتونسته ما رو از هم جدا کنه ... من وقتی در کنارت هستم خوشحال ترین مرد دنیا هستم و همیشه برای بودن با تو اشتیاق دارم و خوشحالم... همیشه دوست دارم با تو حرف بزنم و صدای تو رو بشنوم... یک بار در اولین سال آشنایی و رابطه ی ما بعد از مراسم نامزدی ، مراسم و قول و قرار عقدمون به هم خورد ... مقصرش خودمون بودیم و تازه بعد اون جریان انگار یه تلنگر بزرگ خوردیم و کم کم ارزش های رابطه و همدیگه رو فهمیدیم... سختی زیاد کشیدیم و باعث شد برای عشقمون و برای همه چیز ارزش زیادی قایل بشیم چون برای حفظش سختی های زیادی کشیدیم...

حالا حدودا 15 روز دیگه مراسم عقدمونه ... انگار خداوند نظر رحمتش رو برما افکنده و گره های کوری که امیدی به باز شدنش نداشتیم مثل برق و باد یکی یکی باز شدن و راه رسیدن من و تو به هم هموار شد... ولی تو هم زنونه ایستادی کنار من ... این پاداش وفاداری و استقامت من و توست تو عشقمون ... دو هفته دیگه تمام برنامه های قشنگی که تدارک دیدیم برای مراسم اجرا می کنیم و یه مراسم خوب و آبرومند رو برگزار می کنیم تا پیوندمون رو به همه دوستان و اقوام اعلام کنیم ... من و تو بودنمون با هم رو رسمی و قانونی می کنیم هرچند ما 5 ساله که با همیم و یکی شدیم ولی این مرحله یه حس تازه ای به ما خواهد داد از با هم بودن ...

من برگشتم اینجا تا این مطالب رو بنویسم و یه جورایی رسما این وبلاگ رو ببندم... دو هفته دیگه دفتر جدیدی باز خواهد شد و تمام خاطرات جدید رو تو اون خواهیم نوشت. می خوام اینجا بنویسم که خیلی دوستت دارم. از روز اول هم داشتم. از وقتی که اولین بار دیدمت همونجا رفتی تو دلم ... البته دیدار ما تصادفی نبود ولی من پیش بینی نمی کردم که اینطوری عاشقت بشم و دوستت داشته باشم... تو یه گوگولی ناز بودی که وقتی دیدمت همونجا دلم تو رو خواست ... من تو رو دوست دارم بی دلیل و بادلیل... نیاز به فکر کردن ندارم برای اینکه چرا دوستت دارم ... وقتی صورتت رو می بینم از همه ی دلیل های عالم خلاص میشم ... تو رو دوست دارم و می خوامت با تمام وجودم ... دوست دارم در کنار هم خوشبخت باشیم و شاد باشیم و من نهایت تلاشم رو خواهم کرد تا اینطور باشه ...

نانای من دوستت دارم. خوشحالم که تو رو دیدم و پیدا کردم. تو این 5 سال گذشته بهترین احساسات عاشقانه و عاطفی رو با تو و در کنار تو تجربه کردم. تو منبع احساس و لطافت درون من شدی... تو همسر و همراه هستی و خواهی بود ... دوستت دارم و با هیجان منتظر 15 روز دیگه هستم ...

بدون من همیشه دوستت خواهم داشت. همیشه در کنارت خواهم بود. هیچ وقت رهات نمی کنم و هیچ وقت پشتت رو خالی نمی کنم. تو الویت اول من هستی و خواهی بود و تمام تلاشم رو برای خوشحالی و خوشبختی و سعادت تو خواهم کرد. ممنونم که من رو با تمام کاستی هام دوست داری و تحمل می کنی. امیدوارم روز به روز بتونیم در برقراری یک تعامل سازنده و مثبت پیشرفت کنیم و همیشه از رفتار هم راضی و خوشنود باشیم.... تو بهترین شخصیت زندگی من هستی .

همینجا این نوشته رو تموم می کنم و از خواندده های عزیز می خوام که دعای خیرشون رو از ما دریغ نکنن.

برای همه ی جوون ها آرزوی خوشبختی و سعادتمندی دارم...

علی - آبان ماه 1396 -


برچسبها: پایان برای ثبت در تاریخ...

ما را در سایت برای ثبت در تاریخ دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 151 تاريخ: دوشنبه 22 آبان 1396 ساعت: 8:16

صفحه بندی